داستانی بسیار زیبا و رمانتیک از نویسنده ی جوان نازنین نارویی - رفیق
(داستان از طرف مهرشاد معرفی شده و منم قرارش دادم دوستان، این داستان دارای رتبه ی کشوری هم می باشد )
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
رفیق
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود . توی یه شهر کوچک دو تا دوست زندگی می کردند ، که برای خدمت سربازی به یک پادگان فرستاده شده بودند . اسم یکی از آنها آریا و نام دیگری احمد بود . احمد و آریا تازه با هم دوست شده بودند . آریا از خانواده ی ثروتمندی بود. خانواده ی احمد وضعیت مالی نسبتا خوبی داشتند . احمد و آریا در دوران خدمت خیلی به هم وابسته بودند . که اگر یک لحظه از هم دور می شدند بسیار ناراحت و غمگین می شدند . پدر احمد خیلی مریض بود و احمد از بابت بیماری پدرش بسیار ناراحت بود . آریا که طاقت ناراحتی احمد را نداشت به بهانه های مختلف او را سرگرم می کرد . آریا تک فرزند بود . ولی احمد دو خواهر به نام منیژه و منیره داشت .
منیره از احمد بزرگتر بود و ازدواج کرده بود ، منیژه از احمد کوچکتر بود و در مقطع سوم دبیرستان درس می خواند .
دو سال خدمت احمد و آریا مثل برق و باد تمام شد . روز آخر آنها ، هر دو کنار در پادگان ایستاده بودند . با اصرار احمد ، آریا به خانه ی احمد رفت . یک حیاط کوچک اما خیلی قشنگ که گل های بنفشه و رز باغچه زیبایی حیاط را چند برابر کرده بود . پدر احمد کنار کمد نشسته بود و دل و روده ی یک رادیو را باز می کرد . آن گوشه ی اتاق مادر احمد مشغول خیاطی بود . آریا وارد خانه شد و به پدر و مادر احمد سلام کرد و گوشه ای از اتاق نشست ناگهان چشمش به دختری زیبا که لباس مدرسه پوشیده بود افتاد . دختر وارد اتاق شد ، تا چشمش به آریا افتاد به عنوان سلام سرش را تکان داد و سریع اتاق را ترک کرد . آریا می دانست که او منیژه خواهر احمد است . آن روز آریا نهار را خانه ی بهترین دوستش صرف کرد . هر چه احمد با آریا صحبت می کرد گویی حواس آریا جای دیگری بود و او فقط به نشانه ی تایید سرش را تکان می داد . به هنگام خداحافظی دو دوست همدیگر را بغل کردند و با ناراحتی از هم جدا شدند . آریا شماره تلفن منزلشان را به احمد داد و گفت : هر وقت به تهران آمدی با من تماس بگیر .
یک ماه گذشت و آریا و احمد هر روز با هم تلفنی صحبت می کردند . احمد نامزدی بود و آریا خبر نداشت . آریا از بیماری قلبی به شدت رنج می برد و احمد خبر نداشت . بعد از دو ماه که احمد می خواست ازدواج کند ، دوست داشت خبر ازدواجش را خودش به آریا بدهد به همین دلیل به تهران رفت . مدتی در خیابان های تهران قدم زد تا می خواست خود را به یک باجه ی تلفنی برساند از پشت ماشین محکم به او خورد و احمد دچار ضربه ی مغزی شد . پلیس در دست احمد شماره تلفنی را پیدا کرد وقتی که با شماره تلفن تماس گرفت اریا گوشی را برداشت وقتی پلیس قضیه ی احمد را به آریا گفت ، آریا از شدت ناراحتی قلبش گرفت و از هوش رفت . آریا را به بیمارستان رساندند، پدر و مادر احمد به تهران آمده بودند . آریا را به همان بیمارستانی که احمد بستری بود بردند . پدر و مادر احمد ، آریا را قبلا دیده بودند . آریا که تازه به هوش آمده بود فقط گریه می کرد و احمد را صدا می زد . مادر احمد بالای سر احمد گریه می کرد و ناله می زد ، منیره و منیژه آن قدر گریه می کردند که آن ها را به زور ساکت می کردند . در همین هنگام دکترهای آریا به پدر و مادر آریا گفته بودند که باید به فکر یک قلب جدید باشید و باید قلب پسرتان را پیوند دهیم . پدر و مادر آریا به پیش پدر و مادر احمد رفتند و قضیه ی قلب پسرشان را تعریف کردند . دکترها از ایشان خواسته بودند که قلب پسرشان را به آریا اهداء کنند . ولی مادر احمد و خواهر بزرگش منیره راضی نمی شدند بدن احمد را تکه تکه کنند . با اصرار و التماس سوگل خانم مادر آریا و آقا سعید پدر آریا آن ها راضی شدند که قلب احمد را به اریا بدهند . بعد از عمل آریا ، قسمت های دیگر بدن احمد به چند نفر دیگر اهداء شد . مثلا کلیه های او به یک دختر 17 ساله که مشکل کلیوی داشت اهداء شد . بعد از مرگ احمد دیگر هیچ نقطه ی امیدی در زندگی پدر و مادرش نبود . آریا که بعد از یک ماه فهمیده بود که بهترین رفیقش مرده است و قلبش در سینه ی او در حال تپیدن است فقط گریه می کرد و ناله می زد . حالا دیگر دو رفیقی که برای هم جان می دادند و یک لحظه دوری هم را تحمل نداشتند فقط یک نفر از آن ها زنده مانده است آن هم با قلب رفیق دیگر. منیژه مدرسه اش را ترک کرده بود و هر روز کنار درختی که احمد خودش آن را کاشته بود و آبیاری کرده بود تکیه می زد و گریه می کرد . در رویای خود احمد را می دید و از او گله می کرد . یک سال از مرگ احمد گذشت ، نامزد او با پسرعمه ی خودش ازدواج کرد . پدرش سخت بیمار و زمین گیر شد . مادرش خیاطی می کرد و خرج خانه را در می آورد . حال منیژه از همه بدتر بود ، مدرسه اش را ترک کرده بود و یک روز نبود که به احمد فکر نکند .
آریا برای دیدن پدر و مادر احمد به خانه ی آن ها رفت ، وقتی وارد حیاط شد با دیدن باغچه ی خشک شده گوشه ی حیاط اشک هایش شروع به ریختن کردند . درختی که احمد با دستان خود آبیاری کرده بود اکنون مانند یک تکه چوب خشک شده بود که منیژه به آن تکیه کرده بود . آریا وارد حیاط خانه شد ، منیژه به او سلام کرد و او را به داخل خانه راهنمایی کرد . وقتی وارد خانه شد چشمش به پدر احمد افتاد که روی تخت افتاده است . آن گوشه ی اتاق مادرش در حال خیاطی بود . مادر احمد تا چشمش به آریا افتاد به طرف او دوید و روبه روی او ایستاد و گفت آن وقت که احمدم زنده بود آرزوی دیدنش در کت و شلوار دامادیش را داشتم ، اکنون که پرپر شده است آرزوی شنیدن صدای قلبش را دارم . آریا نتوانست طاقت بیاورد ، بغضش ترکید و شروع کرد به بلند گریه کردن . مادر احمد سر به سینه ی آریا گذاشت ، تا صدای تپیدن قلب او را شنید از هوش رفت . وقتی به هوش آمد آریا را در کنار خود دید . به او گفت احمد درباره ی تو برای من زیاد حرف زده است از لحظه لحظه ای که در پادگان با هم بوده اید برایم تعریف کرد ، پسرم خیلی به تو وابسته بود روزی نبود که از تو تعریف نکند . اون روز به خاطر این که خودش خبر ازدواجش رو بهت بگه به تهران آمد . گریه های آریا بیشتر شده بود وقتی هردوی آن ها آرام گرفتند ، آریا به مادر احمد نگاه کرد و با خجالت گفت : امروز برای امر دیگری مزاحم شده ام . قبل از اینکه احمد بمیرد من ... من ... آریا به من و من کردن افتاد ، مادر احمد گفت بگو پسرم حرفت را بزن . آریا گفت که من منیژه خانم را از احمد خواستگاری کردم و او به من گفت می توانم به همراه پدر و مادرم به خدمت شما برسم اما اجل مهلتش نداد و ... و دوباره شروع به گریه کرد . مادر احمد گفت از نظر من اشکالی ندارد پسرم . اما بگذار با مسعود پدر احمد و منیژه خودش صحبت کنم ان شاء الله بعد از سالگرد احمد خبری به شما می دهیم . وقتی اریا از خانه خارج می شد صدای گریه ای را شنید و به دنبال صدا رفت وقتی به حیاط پشتی خانه احمد رسید منیزه را دید که در حال گریه کردن است . به او سلام داد و کناراو نشست ، منیژه به او گفت : احمد از شما خیلی برای من تعریف کرده است من همیشه به شما حسادت می کردم چون فکر می کردم احمد شما را بیشتر از من دوست دارد . بهم گفته که تو پادگان چقدر هواشو داشتین . تمام خاطراتتون رو برای من تعریف کرده .
آریا وسط حرف او پرید و گفت : بهتون گفته که من چقدر به خواهر کوچیکش علاقه دارم . منیژه یه کم خودش را جمع کرد و یه نگاه چپ به آریا انداخت و گفت من بعد از مرگ برادرم دیگه ازدواج نمی کنم گفته باشم .
آریا با ناراحتی از جایش بلند شد و گفت : منیژه خانم شما رو دوست دارم چون خواهر رفیقم هستی و شما رو به قلبم قول دادم و مهمتر از اون این که به بهترین رفیقم قول دادم که از خواهر کوچیکش مواظبت کنم ، تو رو خدا نذار که پیش رفیقم و دلم بد قول بشم . بعد از سالگرد احمد یک عروسی با شکوه برای منیژه و آریا برگزار شد و بعد از یک سال بچه ی منیژه و آریا به دنیا آمد ، یک پسر بسیار زیبا و شیرین به نام احمد .
پایان
نویسنده : نازنین نارویی
برچسبها: داستانی بسیار زیبا و رمانتیک از نویسنده ی جوان ناز, داستان رفیق نازنین نارویی, داستانی که مقام کسب کرده توسط نازنین نارویی